close
تبلیغات در اینترنت
close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان سهم هیچکس

دانلود رمان سهم هیچکس

رزرو تبليغــات

کانال تگرام دی ال رمان
دانلود رمان
تعرفه تبليغاتتعرفه تبليغات

شمـا ميتوانيــد براي ديافت آخرين مطالب و آگاهي از آخريـن اخبــار موزيـک در ايميـــل خـود در خبــرنامـه ثـبت نـام کنــيد

دانلود رمان سهم هیچکس

 

نام رمان: سهم هیچکس

نویسنده: حدیثه رحیمی

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 125 صفحه

خلاصه رمان:

دو خواهر هر دو عاشق...

عاشق یه مرد....

عشقی که رسوایی و شکست و گریه... همه چی داره! کی پیروز میشه؟

این عشق سهم کدوم یک میشه؟

 

 

 

 

 

 

دانلود رمان با فرمت pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت epub

برای عضویت در کانال تلگرامی ما کلیک کنید.

 

 

 

 

 

 

قسمتی از رمان سهم هیچکس نوشته حدیثه رحیمی:

قلبم تپش عجیبی گرفته بود، خودش بود اره این صدای امیر من بود.

اون این جا چیکار می کرد؟

با حالت گیجی که اثر قرصای آرام بخش بود، به سمت پذیرایی رفتم.

خودش بود و خانوادش...

سلام آرومی دادم و رفتم که لباسام رو عوض کنم.

بعد عوض کردن لباس هام به پذیرایی برگشتم.

اگه صندلی کنار دستم نبود، پخش زمین می شدم.

امیر اومده بود خواستگاری صبا...

این امکان نداشت، پ...س پس من...من چی؟!

صداش تو گوشم تکرار شد: دوست دارم سحر، من بدون تو دووم نمیارم...

این امکان نداشت، داشتم دیوونه می شدم، قطره اشکی از گوشه چشمم سرخورد پایین...

نگاهش روی من بود. با لبخند صبا، هلهله ی مادر امیر بلند شد، این یه کابوس مسخره بود!...

چند روزی از قضیه خواستگاری گذشته بود.

با هیچ کس حرف نزده بودم. بابام و مامانم از دستم شاکی بودن...

همش توی فکر بودم.دائم با گوشی مخفی که هدیه خودش بود شمارش رو می گرفتم، ولی اون خطش خاموش بود.دیگه کلافه شدم بودم، دلم براش تنگ شده بود، من کل زندگیم اون بودولی اون یه نامرد شده بود.

هنوز دنبال دلیل این کارش بودم با صدای صبا که داد می زد: سحر سحر جونی بدو بیا کارت دارم، بدو... به سمت پذیرایی رفتم، همه دور هم جمع نشسته بودن، منم بی حواس از اینکه امیر اینجاست با تاپ و شلوار برمودا رفتم داخل پذیرایی و روی مبل ولو شدم، چی میگی صبا؟

- سحر پاشو برو لباس بپوش دخترم این چه وضعیه؟

با حرف مامان از جا پریدم که افتادم زمین، صدای خنده ی همشون بلند شد.

امیر اینجا چیکار میکرد، هر روز و هر دقیقه! اوه یادم رفته بود که امروز صبح میرفتن صیغه کنن تا برای کارهای آزمایش و اینا راحت باشن.

 


 

امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید...

 


تاريخ انتشار : چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت: 14:29 | نظرات()
برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

نويسنده :

بازديد : 1

موضوع: رمان , عاشقانه , pdf , اندروید , ایفون ,

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
Code Center